سنــــــجاقک

گاه یک سنجاقک
به تو دل می بنددو تو هر روز سحر
می نشینی لب حوض
تا بیاید از راه
از خم پیچک نیلوفرها
روی موهای سرت بنشیند
یا که از قطره آب کف دستت بخورد
گاه یک سنجاقک
همه معنی یک زندگی است...
تو که میدانی ؛ عمر سنجاقک 24 ساعت بیشتر نیست .

گاه یک سنجاقک
به تو دل می بنددو تو هر روز سحر
می نشینی لب حوض
تا بیاید از راه
از خم پیچک نیلوفرها
روی موهای سرت بنشیند
یا که از قطره آب کف دستت بخورد
گاه یک سنجاقک
همه معنی یک زندگی است...
تو که میدانی ؛ عمر سنجاقک 24 ساعت بیشتر نیست .
روزهای پر از عشق پاییز 89...
روزهای سختی که هنوز طعمشان دلچسب است...
قرار بود بیاید،
بعد از یک هفته انتظار سخت،
قرار ما ظهر بود،
کجا؟
قمی که باشی مکان تمام قرارهایت را با حرم میسنجی،
دم حرم،
خیابان کنار حرم،
یا داخل خود حرم،
هر چه بود برایمان عزیز بود،
انگار این شعر را برای ما سروده بودند...
لحظه ی دیدار نزدیک است،باز من دیوانه ام مستم
باز میلرزد دل و دستم،باز گویی در هوای دیگری هستم...
.
به سرعت آماده شدم،و البته آراسته،
انگار خانه ی پدری گنجایش طنین تپش های قلب عاشقم را نداشت...
سوار بر اتوبوس های سبز شدم،
- اتوبوس های آشنای من و دوستم ...
که برایمان مثل قالیچه ی سلیمان بود،
هر جا اراده و مقصدمان بود ،سوار بر اینها،حتماً به مقصد میرسیدیم... -
کمی بعد پیاده شدم،
مقابل گل فروشی مورد علاقه ام
-که بعدها دسته گل عروسی ام را همین آقای گل فروش بست-
آقای گل فروش عادت داشت فقط پول خود گل ها را میگرفت،و برای بستن گل ها هزینه ای دریافت نمیکرد،
من خرسند و سبکبال نگاهی به کیف پولم انداختم،
دو هزار و پانصد تومان وجه رایج کشور...!!!
با یک حساب سرانگشتی،میشد یک شاخه گل برای جناب عشق خرید و پانصد هم گذاشت در جیب مبارک،
اما آن روز...
آقای گلفروش هوس آن پانصد تومان بیچاره ی مرا کرده بود،
هنگام حساب و کتاب پرسیدم چقدر میشود؟
و آن لحظه بود که تمام اقتصاد دانان و مدیران ارشد هم به یقین مانند دل من میشکستند...
آقای گلفروش گفت: "میشود دو هزار و پانصد... !!! "
آه... پانصد تومان،به باد رفت...
شاخه گل رز قرمزم را زیر چادر مشکی ام پنهان کردم و راهم را گرفتم به سمت خیابان،ایستگاه اتوبوس به سمت حرم...
خدا با من بود،
سکه ای انتهای کیفم افتاده بود،گویی برای مبادا بود ،یعنی همان لحظه ام،
به مقصد رسیدم و تنها سکه ی باقیمانده ام را سپردم به دستان راننده اش،راننده ی اتوبوس سبز!
عشق مو بلند و چهارشانه ی من،
درست آن طرف خیابان،
در مقابل حرم ایستاده بود و با لبخند و چشمان تنگ شده از آفتاب ظهر قم،مرا مینگریست...
جلو رفتم،تمام عالم صدای قلبم را میشنیدند،
اما...
هر چه تقلا کردم نشد و نشد...
شاخه گل رز قرمز زیر چادر ماند،
نمیدانم چرا،
ولی شاخه گل رز قرمزی که هر چه داشتم را برایش دادم،زیر چادرم ماند...
فقط نگاهش کردم و لبخند زدم،
چقدر و چقدر دلتنگ نگاهش بودم،
سوار اتوبوس شدیم،حالا دیگر نگران کرایه ی اتوبوس نبودم،
جناب عشق مرا هم حساب میکرد،
سوار بر اتوبوس سبز، به سمت خانه ی پدری،
و یک جمله و نگاه امیدبخش،
جناب عشق نگاهی کرد به چادرم،
که پیدا بود چیزی زیر آن مخفی است،
چادرم را کمی کنار زد و با لبخندی مهربان نگاهم کرد و پرسید:
"برایم گل خریده بودی؟"
و من باز پاسخی نداشتم،جز پاسخ لبخند مهربانش...
پ.ن:
چند روز پیش،آقای همسر یاد اون شاخه گل افتاده بود و باز با نگاهی مهربان گفت:"تو واقعاً تمام پولت را دادی؟گل قشنگی بود"
پ.ن ۲:
پنج ساله شد این عهد عزیز...
پنجمین سالگرد عقدمان شاد
این پست خصوصی رو تقدیمت می کنم
رمز همیشگی خودته
به زودی در این مکان آپ جدید و پر و پیمون نصب خواهد شد . لطفا تا لود کامل صبر پیشه نمایید .
22 تیر عروسی ماست . دعامون کنید . بعدشم میریم ماه عسل پیش امام رضا جونم بعدش میام پیشتون . دو هفته دیگه تقریبا .
خیلی دعامون کنید
یا علی مدد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت 8بهمن 91:
دوستان شرمنده که آپ نمی کنم خیلی سرم شلوغه ، قالبمم بلاگف قورتداده بود فعلا اینوگذاشتم تا بعد بگردم و یه قشنگترشو بذارم...
به امید دیدار
بسم الله النور
سلامــــــــــ
باز نشسته ام در جوار حرم بی نشانت مادر
اشک است که می بارد
رو کم می کند از ابر بهار
هق هقش هم خب کم از رعد و برق هایش که نه ، اصلا ندارد
اما خفه می کنم با گوشه ی چادر مشکی ام
مادرم ...
آرام باش
صدای پای علی ست
طاقت ندارد ببیند خون گریه هایت را
ببین که شرم زده است از چشمان معصومت
از نگاه کودکان مظلومت
آرام تر
از در که داخل می شود می آید به سمتت
با یک سلام کوتاه و ...
و تو
چقدر خوبی مادر
خوش به حال علی
و خوش به حال خودت
لبخند می زنی به رویش با نهایت تلخی
تیر میکشد جای میخ ها ، اما ... صبوری دیگر ، ام ابیها
علی ، نه که نداند می داند
سکوت می کند که های های گریه اش حالت را خراب تر نکند
" زهرا جان ... "
این را می گوید و دیگر این علی آن علی نیست که درِ قلعه ی خیبر پر ِ کاهی شد بر دستانش
علی دیگر نیست ، آن علی ای که با یک فریادش دل کفار آب می شد
می نشیند کنار بستر یاسش
زل زده به دورترین نقطه ی ممکن
به آن سوی افق
انگار فراموش کرد که نامت را صدا کرد
زمزمه می کند
گوشت را که تیز می کنی ... آیة الکرسی
در دلت می گویی " اللهم عجل وفاتی "
پس زینبت چه می شود ؟
برایش کمی زود نیست ؟ خانه داری ؟
دستانش کوچک نیست ؟
وای نگو از حسنت ...
چه دید ؟ چه دید که اینگونه بغض در گلو دارد ؟
چرا نگاهت نمی کند مادر ؟
چه کردن با تو در آن کوچه ی بی معرفتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حسین چه می شود ؟
او کوچکتر از حسن است
حالا که پدرت نیست دم به دم شیطتنت هایش بدهد
حالا هم که تازه آغاز مصیبت هاست
چشمانش را نمی بینی مادر ؟
پر است از نگاه های ملتماسانه ی " مرو مادر " ها !!!
این ها به کنار
علی را چه میکنی ؟
میدانی تو که بروی خانه نشینش می کنند ؟
میدانی شه مردان ، اصل معنای فتوت " علی " همدم چاه های شهر می شود ؟
تو که بروی مادر علی می میرد
چه کند با غم نبودنت ؟
چه کند با بهانه های حسن و حسین ؟
چه کند با دستان مهربان زینب که جلو می آیند برای پاک کردن اشک هایش ؟
مادر جان نرو
قسمت نمی دهم چون ...
...
تو که بروی مردمان نامرد تر می شوند ...
می نویسم و پاک می کنم
دلم نمی آید بگویم کاش گهواره ی محسن را خراب می کردی تا چشم حسین به آن نیفتد
بگذار نگویم از زینب
بگذار ساکت بمانم
حالا که می خواهی بروی برو مادر
ولی ...
بدان طعم غربت را خواهیم چشید ، بیش از حالا که غربتمان را می بینی ...
می روی ولی می دانی که روزی غریو " ولدی ولدی " در میان خون های کربلا می پیچد و می رسد به حسینت
مادر دیگر نمی توانم ولی این را هم بگویم
وای اگر عباس آنجا بود ...

مادر خانه هر کاری که کند بچه ها یاد میگیرند ...
مثلا اگر شهید شود ...
این پست تقدیم به همسر عزیزم که می دونم خیلی خوشحال میشه ...
دوست دارم و از خدای خوبمون می خوام بهم کمک کنه تا همسر خوبی برات باشم...
یا علی مدد
* پی نوشت : متن بالای عکس دلنوشته ی خودم بود .
** پی نوشت 2: همونطور که خیلیاتون میدونید من سادات هستم .
به نام خدای مهربونی که تو یه همچین روزی تو رو بهم هدیه داد
سلام
سلام
سلام
امروز خیلی پر انرژی اومدم ، چون تولد شوهر عزیزمه

همسر عزیزم و شوهر مهربونم ، خیلی دوست دارم و میدونم که نمیتونم به خاطر وجود نازنینت شکر خدا رو به جا بیارم ...
امروز تولد توست و بهترین زمانی که خداوند می خواست مرا با هدیه ای شاد کند ، آری درست است این هدیه قبل از وجود خودم از آسمان آمده ولی مهم این است که از آن ِ دل من بوده ... تولدت مبارک زندگی من

خدایا شکرت ... به خاطر همه ی داده ها و نداده هات و به خاطروجود همسرم ...
عزیزم به خاطر همه ی آرامشی که از تو دارم خدا را شکر می گویم ، به پاس تمام خوبی هایت ، بهترینها را برایت آرزو می کنم ...
یه چیزو میدونستی ؟ تو هیچی کم نداری برای همه چیز بودن من ... عاشقتم به خدا

چند وقته یه شعر خوشگل گفتم که حالا میخوام اینجا برات بنویسم ، وقتی بخونی حتما متوجه میشی قضیه از چه قراره ...
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
جز خدای مهربون
دیگه هیچ کسی نبود
دختر تنهایی بود
پری قصه ی ما
دیگه اون بریده بود
از همه همهمه ها
شاپری غصه می خورد
آدما چرا بدن ؟
چرا با مکر و فریب
حرفای دروغ میگن ؟
روز و شب گریه می کرد
از همه سیر شده بود
دیگه حتی با خودش
آشتی ِ آشتی نبود
روزگارش می گذشت
دیگه عادت شده بود
سرنوشت اون دیگه
با غم آجین شده بود
اما باز مثل قدیم
که می چرخه سرنوشت
ستاره چشمکی زد
اتفاق خوب نوشت
خدای مهربونش
از یادش نبرده بود
برای پری ما
خبری آورده بود
اومدش شاهزاده ای
سوار اسب سپید
که دیگه ستاره ای
مثل اون یکتا ندید
می درخشید توی جمع
چشما دنبال چشاش
اما شاهزاده ی ما
افتادش جایی نگاش
خدای مهربونش
دلشو دزدید و برد
برد به یک جای قشنگ
به پری ما سپرد
پری می گفت که بازم
یه دروغ رنگارنگ
دوباره عشق هوا
دوباره مکر قشنگ
اما نه ، گذشت و دید
شاهزاده ی رویاهاش
همونی که توی خواب
دیده بود با همراهاش
اومده دنبالش و
میگه حرفایی داره
میگه از سمت خداش
هدیه ای قشنگ داره
حرف من اینه خدا
تو که خیلی با منی
تو که شستی غصه هام
تو که عطر باغمی
بیا و مثل حالا
تو سکوت قصه ها
بگیر اون چیزی که ما
دور بشیم از تو خدا
تو دل ما خونه کن
دستامونو ول نکن
به دلا صفا بده
رودمونو گل نکن
ما که غیر از تو خدا
دیگه مأمن نداریم
امیدمون فقط به تو
دیگه امید نداریم
من و عشقی که دادی
من و اون چشم قشنگ
دستامون سمت خودت
بی چرا و بی درنگ
خدایا یه کاری کن
عاشقا جدا نشن
دست بده به دستاشون
بی یار و نفس نشن
اما تو عزیزکم
ای عزیز مهربون
جون زهراتم شده
تا ابد باهام بمون









"فریدون مشیری"

مهربونم روز تولدت آرزوهای قشنگی کن ، برای زندگیمون برای اینکه حتی لحظه ی جون دادنمون هم از عشق هم لبریز باشیم.
ای بهانه ی آمدن بهار ، لمس بودنت مبارک
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی مرود از یادت

با آرزوی سالی خوش و سرشار از قشنگی و خوشبختی برای همه ی دوستای گلم
لحظه ی تحویل سال ما رو از دعای خیرتون محروم نکنید
و ممنون به خاطر تمام محبتایی که صادقانه نثارم میکنید.
یا علی
پ.ن : اینم لینک هفت سین ، تا کور شه چشم بعضیا ( هه هه هه )
http://www.axgig.com/images/76764018368994101082.jpg
سلاااااااااااام تعجب نکنید چشماتون درست میبینه حیفم اومد این روز قشنگ رو به تنها عشقم ❤ همسر مهربونم ❤ تبریک نگم
هر چند که واسه ما هر روز سال روز عشقه
اول میخوام برای کسایی که با این مناسبت آشنایی ندارن یه مطلب بذارم که البته کپیه

شاید هنوز دیر نشده باشد که روز عشق را از ۲۶ بهمن ( Valentine) به ۲۹ بهمن (سپندار مذگان ایرانیان باستان) منتقل کنیم.
ملت ایران از جمله ملت هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند
فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و
شادمانی روزگار می گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی،
خلق و خوی، فلسفه حیات و کلا جهان بینی ایرانیان باستان است. از آنجایی که
ما با فرهنگ باستانی خود ناآشناییم شکوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه
شده است.
چند سالی ست حوالی۲۶ بهمن ماه (۱۴ فوریه) که می شود
هیاهو و هیجان را در خیابان ها می بینیم. مغازه های اجناس کادوئی لوکس و
فانتزی غلغله می شود. همه جا اسم Valentine به گوش می خورد. از هر بچه
مدرسه ای که در مورد والنتاین سوال کنی می داند که "در قرن سوم میلادی که
مطابق می شود با اوایل امپراطوری ساسانی در ایران، در روم باستان
فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته است از
جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای
سربازان امپراطوری روم قدغن می کند.کلودیوس به قدری بی رحم وفرمانش به
اندازه ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت.اما
کشیشی به نام والنتیوس(والنتاین)،مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران
محبوبشان جاری می کرد.کلودیوس دوم از این جریان خبردار می شود و دستور می
دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر
زندانبان می شود .سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق،با قلبی عاشق
اعدام می شود...بنابراین او را به عنوان فدایی وشهید راه عشق می دانند و از
آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق!"
اما
کمتر کسی است که بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از
میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است!
جالب است بدانید که این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹
بهمن، یعنی تنها ۳ روز پس از والنتاین فرنگی! این روز "سپندار مذگان" یا
"اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن این روز به عنوان "روز
عشق" به این صورت بوده است که در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می
کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام
داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت،
اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی "بهترین راستی و
پاکی" که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی "شاهی و
فرمانروایی آرمانی" که خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است.
سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق
است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یک
چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین
دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند. در هر
ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می شده است که در همان روز که نامش با نام
ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا
شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه مهر، "مهرگان" لقب می گرفت.
همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت که در ماه
دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا
پیدا می کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند.
مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از
آنها اطاعت می کردند.

جشن اسفندگان (سپندارمذگان) یکی از جشنهای ایرانی است که در روز پنجم اسفند برگزار میشود. ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه آوردهاست که ایرانیان باستان روز پنجم اسفند را روز بزرگداشت زن و زمین میدانستند. اگرچه منابع کهن از جمله ابوریحان این جشن را در روز پنجم اسفند ذکر کرده اند. ولی با توجه به تغییر ساختار تقویم ایرانی در زمان خیام که پس از ابوریحان میزیست، و سی و یک روزه شدن شش ماه نخست سال در گاهشماری ایرانی، تاریخ ذکر شده در منابع کهن را باید به روز رسانی کرد. امروز زرتشتیان آنرا در روز اسفند (سپندارمذ - پنجمین روز) از ماه اسفند (سپندارمذ) برابر با بیست و نهم بهمن در گاهشماری خورشیدی امروزین برگزار میکنند. عموم پژوهشگران (از جمله استادان: ابراهیم پورداوود، جلیل دوستخواه، رضا مرادی غیاث آبادی و پرویز رجبی) زمان درست این جشن را پنجم اسفند میدانند و ابداعات جدید در انتقال آن به 29 بهمن را نادرست میانگارند.

و اما هدیه ی همسر عزیز تر از جانم به خانومشون که بنده باشم یه ساعت خیلی خوشگله که ازش یه دنیا ممنونم که هدیه نداده هم عزیزه
منم به همین مناسبت قشنگ براش کارت پستال گرفتم ( کسی می دونه چرا انقد عاشق کارت پستال هستم ؟)
و البته دو تا هدیه ی دیگه براش دارم
گل رز هفت رنگ که البته جزئی از مهریه ی منه
و یه سیب سرخ تقدیم به عشقم
الهی که هر سال بیشتر از سال قبل و هر روز بیشتر از روز قبل عاشق هم باشیم
دوست دارم زندگیم
سوم اسفند ماه سالگرد یه روز قشنگ دیگه س برامون ، یادش بخیر.مبارک باشه گلم . ایشالا همه ی روزای سال برامون یادآور مناسبتای قشنگ باشه
و ممنونم از همه ی دوستای گلم که خیلی بهم لطف دارن و محبتاشون منو خجالت زده می کنه
عارفه جونم
و گندم جونم
زیارتتون قبول
و در آخر روز عشق همگی مبارک الهی که همیشه عاشق باشین
پ. نوشت :
- قال الصادق(ع) :
العبد کلما ازداد للنساء حبا ازداد فی الایمان فضلاً.
هر چه محبت همسر در قلب بنده زیادتر شود، فضیلت ایمانش زیادتر گردد.(خصال، ج1، ص 55)
پی نوشت 2 :
نظرتون راجع به آهنگ وبلاگ چیه ؟
(تشکر مخصوص از دوست مهربونم نیلوفر که زحمت کد آهنگ رو کشیده.فدات فدات)
دوساله که عطر نفسهاش گرما بخش زندگیم شده !
دوساله که کنار همیم !
چقدر زود گذشت !
سلام به همه ی دوستای گلم که انقد بهم لطف دارن ، بلاخره آپیدم :D
امروز 16 بهمن دومین سالگرد آشنایی منو همسر عزیز تر از جانمه

از اینکه وارد یه سال جدید شدیم
از اینکه خدا یه فرصت با هم بودن دوباره بهمون داد
از اینکه سال سوم رو پیش ِ روو داریم برای ساختن عاشقونه های تازه ....
از اینجا تا خود ِ خدا خوشــــــــحالم و ممنونش ...
خدای من حال ِ عاشقونه ی ما رو با همراهی ِ خودت ابدی کن
اینم دلنوشته ی من تقدیم به بهترین همسر دنیا : دوست دارم بهترینم
زندگیم در واپسین روزهای زمستانی سرد ، بعد از آن روزهای پر هیاهوی متلاطم آغاز شد ..
روزها از پی یکدیگر می گذشت و من ، بی قرار در پی یافتن بوی مهربانم به نظاره نشستم ...
همدمم چه بود ؟
دیوار سفید اتاقی با سایه ی آبی رنگ پنجره که در میان دیدگانم می رقصید و تلالو خورشید زندگی که بر صورتم خودنمایی می کرد !
آری ! تمام لحظه هایی که باید در کنار " او" می گذشت در پی نگاه های من خشک شد ولی من ...
همچنان منتظر بودم ...
زندگی چه بود ؟
لحظات شیرین دل سپردن به طنین مهربان " او " !
خوابی عمیق در پس نوازش های نامرئی !!!
و باز چیزی نبود جز ... انتظار
در امتداد نگاه منتظرم به جایی می رسیدم که پر بود از شکوفه های مهربان زندگی ...
جایی که هستی خود را لابلای تبسم جذاب مردانه ای می یافتم و چه آسان قلبم تهی می شد از هر چه غم بود !
زندگی من است آن که در میان درختان سبز باغ آرزوهایم قدم می زند
و با عبور خود
اقاقی ها را با ناز از خواب بیدار می کند ؛
زندگی من است آن که با هر موج تبسم خود به شقایق های سرخ جان دوباره می بخشد ...
و من ...
در میان تمام گل های دلم به که می اندیشم ؟ به چه می اندیشم ؟
در دلم خانه کرده بود
بی هیچ قهر و آشوبی
به خودم که آمدم " او " را درون خویش یافتم ، جزئی از وجودم ، همه ی وجودم ...
و چه لحظاتی بود آن زمان که بی صدا برای آمدنش اشک ریختم ...
آمد ! خیلی ساده
و چه آسان کلبه ی خود را در دلم ریشه دار کرد...
چقدر مهربان آمد و با سادگی نگاهش ، قلبم را برای همیشه به اسارت برد ...
در کنارم ماند
بهار آرزوهایم آن سال ... یادش بخیر ... عجب صفایی داشت ...
چه عطر آگین و زیبا بود ...
باران می زد به شیشه های پنجره ی دلم ...
و من در زیر قطرات باران الهی ...
مروارید دلم را از چشمان ِ همیشه بی تابم نثار باران می کردم ...
" او " مرا دید
حسم را شناخت
برای ماندنم تلاش کرد
و برای شاد بودنم شکفت
...
همزمان با بارش ابر بهار
با شروع خنده ی گل ها و با خندیدن بخت سپید ... از من خواست
" او " از من خواست تا مالک من باشد
و
من مالک او
و من ... هیچ نگفتم ... هیچ
چرا که خود خوب می دانستم در دلم خانه کرده است
زندگی شیرین بود ، نه به معنای عسل ؛ بلکه شیرین تر و جاودانه تر ... به شیرینی وصال دل های بیقرار
روزی رسید که آمد و برای همیشه دستان سردم را به میهمانی قلب گرمش فراخواند ...
و چه خوب که در کنارم مانده است ...
مدتهاست هنوز هم باور نمی کنم ؛
او که آمد تمام غصه های دل بیقرارم را به باد سپرد و با حصاری از محبت تمام جانم را پوشاند .
و اینک
آرامش لحظه هایم را مدیون لبخند مهربانش هستم ...
ممنون که برایم ماندی
وجودت را شکر
بودنت را شکر
ماندنت را شکر

تازه عادت کرده بودم که توو تنهایی بمونم
ولی وقتی تو رو دیدم ، دیگه گفتم نمی تونم
تازه عادت کرده بودم که باشم تنهای ِ تنها
تا که دیدمت دلم گفت توئی اون عشق تو رویا .....

پ.ن : این دو تا عکس خوشگل هم شاهکار شوهر خوش سلیقه ی خودمه الهی قربونش برم
و در آخر :
همسرم
با اشک شوقم وضو می سازم و دوگانه ی شکری به جا می آورم ، هرچند که شکر بودنت هرگز میسر نخواهد شد.
دوستت دارم
با من بمان
تا ابد
پی نوشت مهم : دوستان اشتباه نکنید ما قبل از ازدواج هیچ رابطه ای نداشتیم ، این سالگرد ورود عشقم به زندگی منه
و ممنون واسه تعریفایی که کردین
ما که خوبیم شومام ایشالا خوب باشین
امروز اولین ماهگرد یه روز قشنگه برام که ... بیخیال دنیاس دیگه...وفا نداره...
خیلی ضد حال خوردم کلی از دانشگاه عکس گذاشتم بعد همش پرید.فکر کن...
بیخیال دوباره میذارم


این دو تا عکس از دانشکده ادبیات.از داخلش عکس ندارم میندازم براتون میذارم که ببینید.
چند تا عکس هم از مناظر پاییزی دانشگاه براتون میذارم...






خب اینم از عکسا
امیدوارم خوشتون اومده باشه
حتما نظرتون رو بگید.
خدانگهدارتون باشه دوستای گلممممممم
صدای بغض ترک خورده از گلو جاری
بهانۀدل شب،چند برگ و وسواسی
که می کشد قلمت را به سوی بیداری
هبوط شاعری از دور سوی خیال
میان این شب و آن آسمان پرگاری
خیال خام ترک چین چشم در راهی
میان خاطره ها مانده تنگ دیواری
حکایت دل و رقصی میان بزم غزل
کنار قافیه هایی که زیر سر داری
صدای دلکش یال خیال باز سخن
به دستِ باد،سراسیمه تر ز رگباری
سکوت ثانیه هایی که مانده آن سوی شب
و ساعتی که گذر می کند به دشواری
صدای شاعر رنجوری از دل تاریخ
که توبه می کند از دست شعر درباری
بس است این همه هذیان و سرکشی شیدا
برای این غزل و حرف های تکراری
دکتر علیرضا نبی لو
رییس دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه قم
nabiloo.ir
سرزنش بار مرا می نگرد
باز در چهره من می خواند
که چه ها بر دل من می گذرد
می کند مطلب خود را دنبال
بچه ها عشق گناه است گناه
وای اگر بر دل نوخواسته ای
لشگر عشق بتازد بیگاه
می نشینم همه ساعت خاموش
با دل خویشتنم دنیاییست
ساکتم گر چه به ظاهر اما
در دلم با غم تو غوغاییست
مبصر امروز چو اسمم را خواند
بی خبر داد کشیدم غایب !!!!
رفقایم همگی خندیدند
که جنون گشته به طفلک غالب
بچه ها هیچ نمی دانستند
که من آنجایم و دل جای دگر
دل آنهاست پی درس و کتاب
دل من در پی سودای دگر
من به یاد تو و آن روز بهار
که تو را دیدم در جامه زرد
تو سخن گفتی اما نه ز عشق
من سخن گفتم اما نه ز درد
من به یاد تو و آن خاطره ها
یاد آن دوره که بگذشت چو باد
که در این وقت به من می نگرد
از پس شیشه عینک استاد
با خیالت خوشم از اول زنگ
لحظه ای فارغ از این دنیایم
زنگ خورده ست " منوچهر " بیا
تو " فریدون " برو من می آیم
شعر زیبایی از " منوچهر نیستانی "