Sanjaghak**ســـنـجـاقـک

برای همسرم که نه بهانه ، خود زندگی ست برایم

 

گاه یک سنجاقک

                      به تو دل می بندد

و تو هر روز سحر

                                                             می نشینی لب حوض

تا بیاید از راه

از خم پیچک نیلوفرها

روی موهای سرت بنشیند

یا که از قطره آب کف دستت بخورد

گاه یک سنجاقک

همه معنی یک زندگی است...


تو که میدانی ؛ عمر سنجاقک 24 ساعت بیشتر نیست .

نوشته شده در پنجشنبه ۲۲ اردیبهشت۱۳۹۰| ساعت 13:41| توسط زهرا*ســـنجاقک||

 

 روزهای پر از عشق پاییز 89...


روزهای سختی که هنوز طعمشان دلچسب است...


قرار بود بیاید،
بعد از یک هفته انتظار سخت،
قرار ما ظهر بود،
کجا؟
قمی که باشی مکان تمام قرارهایت را با حرم میسنجی،


دم حرم،

خیابان کنار حرم،

یا داخل خود حرم،


هر چه بود برایمان عزیز بود،


انگار این شعر را برای ما سروده بودند...


لحظه ی دیدار نزدیک است،باز من دیوانه ام مستم
باز میلرزد دل و دستم،باز گویی در هوای دیگری هستم...
.


به سرعت آماده شدم،و البته آراسته،
انگار خانه ی پدری گنجایش طنین تپش های قلب عاشقم را نداشت...


سوار بر اتوبوس های سبز شدم،
- اتوبوس های آشنای من و دوستم ...
که برایمان مثل قالیچه ی سلیمان بود،
هر جا اراده و مقصدمان بود ،سوار بر اینها،حتماً به مقصد میرسیدیم... -


کمی بعد پیاده شدم،
مقابل گل فروشی مورد علاقه ام

-که بعدها دسته گل عروسی ام را همین آقای گل فروش بست-


آقای گل فروش عادت داشت فقط پول خود گل ها را میگرفت،و برای بستن گل ها هزینه ای دریافت نمیکرد،


من خرسند و سبکبال نگاهی به کیف پولم انداختم،
دو هزار و پانصد تومان وجه رایج کشور...!!!


با یک حساب سرانگشتی،میشد یک شاخه گل برای جناب عشق خرید و پانصد هم گذاشت در جیب مبارک،


اما آن روز...
آقای گلفروش هوس آن پانصد تومان بیچاره ی مرا کرده بود،
هنگام حساب و کتاب پرسیدم چقدر میشود؟
و آن لحظه بود که تمام اقتصاد دانان و مدیران ارشد هم به یقین مانند دل من میشکستند...
آقای گلفروش گفت: "میشود دو هزار و پانصد... !!! "


آه... پانصد تومان،به باد رفت...


شاخه گل رز قرمزم  را زیر چادر مشکی ام پنهان کردم و راهم را گرفتم به سمت خیابان،ایستگاه اتوبوس به سمت حرم...


خدا با من بود،
سکه ای انتهای کیفم افتاده بود،گویی برای مبادا بود ،یعنی همان لحظه ام،
به مقصد رسیدم و تنها سکه ی باقیمانده ام را سپردم به دستان راننده اش،راننده ی اتوبوس سبز!


عشق مو بلند و چهارشانه ی من،
درست آن طرف خیابان،
در مقابل حرم ایستاده بود و با لبخند و چشمان تنگ شده از آفتاب ظهر قم،مرا مینگریست...
جلو رفتم،تمام عالم صدای قلبم را میشنیدند،
اما...
هر چه تقلا کردم نشد و نشد...
شاخه گل رز قرمز زیر چادر ماند،
نمیدانم چرا،
ولی شاخه گل رز قرمزی که هر چه داشتم را برایش دادم،زیر چادرم ماند...
فقط نگاهش کردم و لبخند زدم،
چقدر و چقدر دلتنگ نگاهش بودم،
سوار اتوبوس شدیم،حالا دیگر نگران کرایه ی اتوبوس نبودم،
جناب عشق مرا هم حساب میکرد،
سوار بر اتوبوس سبز، به سمت خانه ی پدری،
و یک جمله و نگاه امیدبخش،
جناب عشق نگاهی کرد به چادرم،
که پیدا بود چیزی زیر آن مخفی است،
چادرم را کمی کنار زد و با لبخندی مهربان نگاهم کرد و پرسید:


"برایم گل خریده بودی؟"


و من باز پاسخی نداشتم،جز پاسخ لبخند مهربانش...


پ.ن:
چند روز پیش،آقای همسر یاد اون شاخه گل افتاده بود و باز با نگاهی مهربان گفت:"تو واقعاً تمام پولت را دادی؟گل قشنگی بود"


پ.ن ۲:
پنج ساله شد این عهد عزیز...
پنجمین سالگرد عقدمان شاد

نوشته شده در یکشنبه ۱۷ آبان۱۳۹۴| ساعت 18:22| توسط زهرا*ســـنجاقک| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست